وقتی معنای «آزادی» تغییر کرد؛

روایت خبرنگار تابناک از آخرین وداع با آقای شهید/ اقیانوسی که در سپیده‌دم جوشید

گروه استان‌ها - عبور خودروی حامل پیکر رهبر شهید انقلاب و خانواده‌شان از میان خیل عزاداران، خیابان‌های تهران را غرق در شعار‌های حماسی و نوحه‌خوانی کرد؛ حماسه‌ای که باعث شد در این وداع تلخ، حتی معنای «آزادی» هم تغییر کند.
کد خبر: ۱۲۲۵۹۱۰
تاریخ انتشار: ۱۷ تير ۱۴۰۵ - ۱۴:۱۷ 08 July 2026

روایت خبرنگار تابناک از آخرین وداع با آقای شهید/ طنین صلوات در زیرزمین و غوغای جمعیت روی زمین

به گزارش خبرنگار تابناک از استان فارس، زیر زمین، در تاریکی نمور و هوای دم‌کرده ایستگاه متروی شادمان تهران، جریان زندگی روزمره تهرانی‌ها به شکل عجیبی دگرگون شده بود. واگن‌هایی که همیشه صحنه شانه به شانه زدن و دویدن مسافران خسته برای یک صندلی خالی بود، حالا با صلوات‌های مکرر و دسته‌جمعی پر شده بود؛ صلوات‌هایی که صدای زیر و ریتمیک چند کودک در لابلای جمعیت، به آن ضرب‌آهنگی شبیه به یک سرود حماسی می‌بخشید.

این هیاهوی عجیب در اعماق پوست پایتخت، پیش‌درآمدی بود بر اقیانوس انسانی بی‌نظیری که در ساعات نخستین بامداد روز دوشنبه پانزدهم تیرماه، برای وداع با پیکر شهید خدمت (آقای شهید ایران) به خیابان‌ها سرازیر شدند؛ تصویری عریان از پیوند ناگسستنی باور‌های مذهبی و جهت‌گیری‌های سیاسی مردم در قلب ایران.

وقتی غریبه‌ها در واگن‌های مترو همدل شدند

ساعت از مرز 5 بامداد گذشته بود؛ تا شروع رسمی تشییع در ساعت 6 هنوز ساعتی وقت باقی مانده بود، اما اتمسفر قطار شهری تهران هیچ شباهتی به یک روز عادی کاری نداشت.

در واگن‌های لبالب از جمعیت، مسافران این‌بار به جای تلاش همیشگی برای تصاحب صندلی‌های خالی، با روی گشاده جای خود را به پیرمردها، پیرزن‌ها و مسافران خسته‌ای می‌دادند که گرد راه سفر‌های چندصد کیلومتری بر چهره‌شان نشسته بود.

«حمیدرضا بذرافشان» یکی از زائرانی که همراه با کاروان کادر جامعه دانشگاه علوم پزشکی شیراز از سوی دفترنهاد رهبری در دانشگاه عازم تهران شده بود، نگاهی به اطرافش انداخت و با لهجه شیرین شیرازی‌اش گفت: «انگار کل ایران امروز آمده زیر این زمین. به هر طرف که گوش می‌کنی، یک صدای متفاوت می‌شنوی؛ یکی با لهجه گرم جنوبی حرف می‌زند و دیگری با گویش بارانی شمالی. همه فقط برای یک چیز آمده‌اند؛ ادای دین...»

با نزدیک شدن قطار به ایستگاه شادمان - ایستگاهی که نامش حماسه سرداران شهید در جنگ ۱۲ روزه امریکا اسرائیل به ایران یاداوری می‌کرد - صدای بلندگو‌های ایستگاه در میان همهمه جمعیت طنین‌انداز شد.

بلندگو از زائران می‌خواست برای تغییر مسیر به سمت میدان امام حسین (ع)، از قطار پیاده شوند. موج جمعیت با گام‌هایی مصمم، پله‌های برقی را به سمت خروجی‌های شلوغ خیابان بالا می‌رفت.

اقیانوسی که در سپیده‌دم جوشید

خروج از دهانه تاریک مترو در ساعت ۵ صبح، مواجهه با صحنه‌ای باورنکردنی بود. در ساعتی که تهران معمولاً خواب‌آلود، سرد و خلوت است، میدان امام حسین (ع) و خیابان‌های اطرافش چنان پر از آدم بود که گویی ساعت شلوغی پایتخت در میانه روز است.

به یاد صحبت‌های روز گذشته دکتر «سیدبصیر هاشمی» رئیس دانشگاه علوم پزشکی شیراز که تعداد جمعیت نمازگزاران برپیکر رهبر شهید را مانند اقیانوسی از جمعیت تشبیه می‌کرد، اما واقعیت میدان در این وقت صبح، یک اقیانوس واقعی از انسان‌هاست؛ آدم‌هایی که انگار از دل خود سنگ‌فرش‌های خیابان امام حسین (ع) می‌جوشند و جاری می‌شوند.

در طول مسیر، موکب‌های مردمی با توزیع چای گرم و صبحانه سعی می‌کردند خستگی سفر طولانی را از تن مسافرانی که شب گذشته را در اتوبوس‌ها بیدار مانده بودند، بیرون کنند. اما در این اقیانوس انسانی، تعلیق و غافلگیری حرف اول را می‌زد.

با نزدیک شدن ساعت به مرز ۷ صبح، پچ‌پچی در میان توده جمعیت پیچید: مسیر حرکت خودرو‌های حامل پیکر‌های شهدا تغییر کرده و به سمت میدان انقلاب می‌روند. همین یک جمله کافی بود تا سیل جمعیت با شتابی همدلانه و هماهنگ، مسیر خود را به سمت کانون جدید تشییع، کج کنند.

روایتی دیگر از کلمه آزادی

آنهایی که راه طولانی جنوب را کوبیده و از لامرد و میناب خودشان را به پایتخت رسانده بودند، نگاه‌شان به کلمه آزادی روی تابلوی مقصد نهایی، فراتر از یک نام ساده بود.

یکی از همسفر‌های شیرازی‌مان با لحنی که بغض و کنایه در آن قاطی شده بود، گفت: «سیاستمدار‌های غربی خیلی از آزادی برای ملت ما حرف می‌زنند؛ اما ما آزادی واقعی را در پیکر‌های قطعه‌قطعه‌شده بچه‌های لامرد دیدیم؛ همان‌هایی که تن کوچکشان پر شد از ترکش بمب‌های خوشه‌ای اهدایی غرب به جنوب ایران. آزادی واقعی در صندلی‌های مدرسه شهدای میناب است، در پیکر بی‌نشان ماکان و دیگر سرداران که جانشان را دادند تا ما امروز بتوانیم با امنیت و آزادانه در این میدان قدم بزنیم.»

پشت دیوار‌های آجر سفید؛ جایی که اتهام‌ها رنگ باخت

در میانه مسیر طولانی پیاده‌روی به سمت میدان انقلاب، فرصتی برای استراحت پیش آمد. حمید همسفر ما و بقیه جمعیت زائر در سایه خنک یک خانه قدیمی با نمای آجری سفید ایستاده بودند که در خانه باز شد. پیرمردی میانسال با یک سینی چای داغ بیرون آمد و با دیدن چهره‌های غبارآلود زائران، تعارف کرد که داخل بروند.

پیرمرد وقتی متوجه شد این گروه راه طولانی شیراز تا تهران را کوبیده‌اند تا به این مراسم برسند، با لبخندی صمیمانه و بدون هیچ مقدمه‌چینی پرسید: «راستش را بگویید، برای آمدن به شما پول هم داده‌اند؟ توی رسانه‌های آن‌طرف آب مدام می‌گویند این جمعیت را با اتوبوس و پول آورده‌اند.»

حمید خنده‌ای بلند سر داد و گفت: «پدر جان! کدام پول و بودجه‌ای می‌تواند هزاران آدم را وادار کند ساعت ۵ صبح، در گرمای ۴۰ درجه پایتخت، فرسنگ‌ها راه را با پای پیاده و با عشق طی کنند؟ این عشق به آقای شهید است که ما را تا اینجا کشانده، نه حساب‌های مادی.»

پاسخ حمید لبخند رضایت‌بخشی روی صورت پیرمرد تهرانی نشاند؛ پیرمردی که با محبت استکان‌های چای کمرباریک را دست بچه‌ها می‌داد.

در آغوش اقیانوس

با نزدیک شدن خودروی حامل پیکر مطهر شهدای خدمت و رهبران مقاومت به میان توده اصلی جمعیت، اتمسفر خیابان به نقطه اوج خود رسید. نوای حماسی و مداحی مهدی سلحشور که از بلندگو‌های خودروی پیشرو پخش می‌شد، با فریاد‌های یکپارچه مردم گره خورد.

مردم عزادار با مشت‌های گره‌کرده شعار تاریخی ما ملت حسینیم، هیهات منا الذله را سر می‌دادند. در این لحظه، اقیانوس انسانی تهران نشان داد که فراتر از وداع با یک شخصیت سیاسی، این حضور همه‌جانبه تجدید بیعتی استراتژیک با اصولی است که دهه‌هاست جغرافیای مقاومت در منطقه را ترسیم کرده است.

با عبور خودروی شهدا، موج جمعیت همچنان به سمت میدان آزادی در حرکت بود؛ جایی که قصه این سفر طولانی در آغوش خورشید نیمروزی تهران به پایان می‌رسید.

گزارش: محمد شبیری (سرپرست استان فارس تابناک)

انتهای پیام/

برچسب ها: رهبر ، شهید ، مترو
آخرین اخبار